جمعه 1387/04/14
حیا را...حیا را...حیا را
عصبانی ام. آنی و لحظه ای هم نسیت این عصبانیت. خیلی وقته که خشم همۀ وجودم رو گرفته.فکر نکنم به همین زودی ها هم آروم بشم. بی مقدمه می رم سر حرفم.
امشب می خوام باهات دعوا کنم. جدی ... نه ... جدی... تو نمی دونی داری چی کار می کنی؟! نمی دونی این کارت چه پیامدهایی داره؟! حدس هم نمی زنی؟! پس باید به هوشت شک کرد.
می گی عادته؟می گی به این چیزها اعتقاد نداری؟می گی الان همه اینجورین؟ سخت نگیر بابا، راحت باش؟ می گی من دوست دارم اونجوری که می خوام زندگی کنم؟می گی کورشه نیگا نکنه؟باشه، قبول. اما همۀ اینها باعث نمی شه اون طرف رو در نظر نگیری.نشستی سر کلاس جلوی ردیف پسرها، داری با موهات که ریخته رو کمرت بازی می کنی؟!!
من می خوام بفهمم توی اتاق پرو فروشگاهی که می ری مانتو بخری،وقتی تو آینه نگاه می کنی و خودت رو تو اون وضع می بینی ،چی فکر می کنی؟چقدر فوق العاده ای؟ این مانتو کاملا مشخص می کنه که تو برای تناسب اندامت خیلی زحمت کشیدی؟چقدر مانتوهه تک و خاصه؟ چقدر...؟چقدر...؟ آره...؟!
خدایی،صبح ساعت چند از خواب بلند می شی.اگه بری یه آریشگاه امتحان بدی،باور کن با این مهارتی که تو ، توی آرا یش کردن داری، می ذارنت قسمت آرایش عروس.بعد با همون مانتو خوشگل و اون قیافه میای دانشگاه ( محل تحصیل علم).با اون قیافه ای که تو میای سر کلاس ،حواس منم پرت می شه ، چه برسه به اون پسرۀ بدبختِ بیچارۀ.چه لذتی می برم من از پسرایی که می بیننت و سرشون رو می ندازن پایین.لذت می برم از اینکه هنوز هستن کسایی که بدونن باید مواظب چشمشون باشن.بعد اونوقت اگه یکی از این پسرها بهت زل بزنه یا یه آدمِ... تو خیابون بهت یه متلک ثقیل بندازه،تا چند روز به جدو آباداش و کل همجنساش فحش می دی.
یه سؤال فنی میاد، اینکه چرا وقتی می خوای حرف بزنی از تمام اعضای بدنت استفاده می کنی؟اینهمه عشوه و ناز؟
واقعا نمی فهمی آدمی که جلوت واستاده یه مرده؟!!!
عصبانی شدی؟ می خوای بگی حالا چون من چادر سرم می کنم همۀ اینا رو حل کردم؟ نه عزیزم ،من همچین ادعایی ندارم.هستن هم لباسهای من که وضعشون خیلی بدتره.فقط من نمی دونم اون چادر رو برای چی سرشون می کنن.می پرسی منکه چادر سرم می کنم کجا رو گرفتم؟می پرسی حالا مگه پسر ها به چادریها با چشم بد نگاه نمی کنن؟می پرسی مگه چادریها حواس آقایون رو پرت نمی کنن؟چرا. اما ... حداقل اونی که چادر سرش می کنه یا اونی مناسب لباس می پوشه پیش خودش رو سفیده. اصلا. هیچ مردی مهم نیست. خصوصیات ذاتی اونها و کنترلش با خودشونه. بقیه مردا هم می تونن مثل یه عده ،از نگاهشون مراقبت کنن. به قول تو برن کورشن.ولی اگه ما چشمهای همۀ آقایون رو هم ببندیم باز تو خودت نباید راضی بشی به اینجوری پوشیدن. اینجوری حرف زدن اینجوری راه رفتن. اینجوری نگاه کردن. بخش اعظم این قضیۀ خودتی . من نمی گم همه مناسب بپوشیم تا آقایون مرتکب گناه نشن. من می گم اول خودت مهمی و آسودگی وجدانت و آرامشت پیش خدا.در کنار این اصلا درست نیست اسباب گناه کردن کس دیگه ای رو هم فراهم کنی.
زنها نقشهای زیاد و متفاوتی تو زندگیشون دارن.دختر ،همسر، مادر،دوست ، معلم یا مهندس یا دکتر یا روزنامه نگارو.....برای خوب ودرست زندگی کردن و برای اینکه تو یک زن کامل باشی لازمه که بدونی تو هر کدوم از این نقشها یا تو هر موقعیتی که که قرار می گیری باید چه جوری رفتار کنی . هر نقشی، رفتار متناسب خودش رو می طلبه. تو جامعۀ ما اکثر جاها باید مردانه رفتار کنی.
تو زیبایی ، درست. اما حدیث داریم:« زکات زیبایی عفت است.» ارزشت بیشتر از این حرفاست که هر چشم ناپاکی رو به دنبال خودت بکشونی. با رفتارت بهشون بفهمون که اجازه ندارن نگاه چپ بهت بکنن.
خداوند دنیا یا به خاطر یک زن آفرید، حرمت زن بودنت را نگه دار.
**************
1) هر چی که نوشتم نسبیه ، اینبار از این منظر نگاه کردم.
2) همۀ آ قایون هم چشم ناپاک و متزلزل نیستن. اما هر چیزی و هر قشری خوب و بد داره.
3) شعار نمی دم، نگفتم من خودم طبق همۀ این رفتارهای درست عمل می کنم. فقط فکر می کنم درستش اینه.
4) در مورد پست "مقنعه " واون لعنتها، فکر کردم . درست نبود. شاید دعای هدایت بهتر بود. ممنون از همۀ دوستانی که این نکته رو گوشزد کردن.
5) ببخشید که طولانی بود.
پنجشنبه 1387/03/30
سلام...
چه حس خوبی دارم الان توی این بدبختی امتحانها.مثل سر زدن به یه آشنای قدیمی می مونه.
اما باید بگم فقط در حد سر زدنه.چون رایانه ما هنوز خرابه اشکال از کارت گرافیکشه. این رو گفتم که بگم اون تعریفها بیخودی نبوده. تازه من همین الان هم دارم از رایانه یکی دیگه از خواهرام استفاده می کنم بلاخره هر چی نباشه من ته تغاریم دیگه.
نمی دونم کی بتونم بیام.
درسته که درس موضوع خیلی مهمیه اما نه مهمتر از تولد بهترین دوستم.پس اگر کامپیوتر داشتم ،حتی اگر در بدترین شرایط هم بودم پست تولدش رو می گذاشتم.این گفتم که بدونین مهر و معرفت تو زندگیه من خیلی دخیله.البته ا گه ندونستید هم خیلی مهم نیست.گفتم که حرف خودم رو زده باشم .با همه چیز نباید شوخی کرد.
سه شنبه 1387/03/14
...
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم ،دستم.
باز انگار در جهان دیگری هستم
*****************
راستش رو بخواین این شعر خیلی هم ،به چیزی که تو ذهنمه ربط نداره ،ولی به شدت دوستش دارم.
جمعه 1387/03/10
این جماعت ذکور...
کسی حق نداره جلوی منو بگیره من می خوام این حرف رو بزنم. آقا اصلا من امشب می خوام از پسر ها تعریف کنم. حالا هی شما بگین 95 درصد از پسرها تعریف کردن ندارن پس سنگینتری ازشون تعریف نکنی. نه اصلا من می خوام تعریف کنم ببینم کی می خواد جلوی منو بگیره. باور کنید خیلی از پسرها قابل تعریف هستن .با ور کنین. باور کنین که پسر با معرفت هم پیدا می شه .نمونه اش همین "علی آقا" همسر "مهدیه بانو" .حالا هی بگو تعریف نکن . آقا جان من از شوهر خواهر تعریف نکنم از کی تعریف کنم؟هان؟نه ...نه... از کی دیگه می شه تعریف کرد؟
این مانیتور منهدم ما دیروز دوباره در جاده ی انهدام مزمنش افتاد، بنابراین کلی غصه خوردم. به خاطر:اینترنت ، تفسیر قرآن ،تحقیق های دانشگاه ،اینترنت ، دیدن فیلم و اینترنت .امشب این والا مقام این شوهر خواهر عزیز ورداشته مانیتور خودش رو آورده اینجا ومن مسلما ،قطعا و قاعدتا تا مدتها اینو بهش پس نمی دم. می دونین با این کارش من رو از بردن چایی وقت و بی وقت برای پدر گرام ،معاف کرد.البته فکر نکنین که من هیچ وقت به بابام از این لطفها نمی کنم ،که در واقع وظیفه اس اما من از اینکه این وظیفه رنگ چاپلوسی به خودش بگیره بدم میاد.(کلا من با چاپلوسی و چرب زبونی میونه ندارم ها)خلا صه بنده بسیار مشعوف شدم. البته با جمله:«علی آقا شما چرا اینقدر خوبین؟» از ایشون تشکر کردم.که باعث خنده خانواده شده بود. کلا این علی بچه بسیار خوبیه پارسال هم همراه با مهدیه برای تولدم ام پی تری خریده بود. دوربین شوهر خواهر بزرگم رو هم مصادره کردم. حالا شما هی بگین بچه آخر بودن بده . به این خوبی اونم برای چتری مثل من.
همه اینا رو گفتم که بگم خیلی از آقایون بسیار خوب و دوستداشتنی و قابل تعریف هستند البته به شرطی که این وسط یه چیزی هم به من برسه.![]()
******************
دوستان زیاد این حرفا رو جدی نگیرین نویسنده در حال نوشتن این پست مورد رو حی اش عود کرده است. تنها می خواست حرفی زده باشد تا در طی معاشرت کمی بخندیم.
دوشنبه 1387/03/06
اگه دوست داشتی بخون....
تورامن چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام ، که در جاده ها چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت که بنده نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گردم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
********************************
گربدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم رابه رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه
یادگاری جاودانه،برتر از بی بقای خاک
***********************************
می دونم تا حالا شده که دلتنگ شده باشی .اما شده تا حالا از این دلتنگی احساس خوبی بهت دست نده؟تا حالا شده فکر کنی داری کار اشتباهی می کنی؟ تا حالا شده علی رغم سنجیدن تمام جوانب ، با وجود وسواس داشتن در احتیاط کردن تو را بطه ات ،باز هم احساس کنی یه جای کار می لنگه و بدونی که این احساست بیخودیه؟ تا حالا شده دوستی داشته باشی که خیلی خوب درکت کنه ، جایی که اشتباه فاحشی می کنی بهت نخنده، بهت ترحم نکنه ، بفهممت، گولت نزنه، تعریف الکی ازت نکنه، اشکالاتت رو بهت بگه، مواقعی بهت فحش بده،متوجهت باشه و برای هر قدمی که در راه موفقیت رد می شی کلی خوشحال بشه.یه دوستی که به تو خیلی چیزها یاد داده ،یه چیزهایی رو بهش مدیونی ،حالا خدایی یه همچین دوست با ارزشی ارزش دلتنگی نداره؟
معصومه راست می گه یه موقعهایی الکی بزرگش می کنم که بزرگ بمونه،یه موقعهایی تو دلتنگی کردن غلو می کنم که یادم بمونه یه همچین آدمی ارزش دلتنگی داره . یه چیزهایی هست که همیشه باید یادم باشه. در خودخواهانه ترین حالت باید یه چیزهایی رو رعایت کنم تا در آنده،رعایتم رو بکنند.
شما ها رو به ابوالفضل قسم ایندفعه حرفم رو کج نفهمین. دوست داشتم به جای لغت دوست از عنوان اصلیش استفاده کنم اما نمی شه.
می دونم به زودی پشیمون می شم از اینکه این حرفها رو زدم.
اما همیشه شعبون یه دفه هم رمضون. خسته شدم از بس ، به حکم منطق و عقل و ملا حظات ،خیلی چیزها رو نگفتم.
