|
حرف دل تق تق. دستور رئیس و ضربۀ محکم سرباز بر وسیله. تق تق. حرف حرف.back space . دوباره فرمان و دوباره ضربه. حرف حرف تا واژه. دوباره back space. حرف حرف تا واژه. گردهمایی واژه ها تا جمله ،و دوباره back space. حرف حرف تا واژه ، گردهمایی واژه ها تا جمله، نشست جمله ها تا بند، نتیجه گیری بند تا صفحه و این بار فرمان رئیس:اول ctrl+a و بعد delet. ذخیره نکن. اگر می خواستی ذخیره کنی folder وب امروز پر از صفحه سفید بدون اسم بود. کلیک روی No و بعد بستن word . ...Turn off نه،برای بازگشت stand by بهتر است.
رئیس فرمان می دهد تا ته کمد را بگردد و گرد روی دفتر خاطرات را بگیرد. عشقبازی انگشت و قلم.
و این روزها نوشتن از دل و فکر در اینجا سختر از همیشه است. قصه من و دوستان و کامنت گذاریم هم همین قصه حرف حرف تا back space است. دوست ندارم گیجیم کسی را گیج کندو دوست ندارم حرفی بزنم که بعدها مجبور شم پسش بگیرم . و فکر می کنم بهتر است تا خشمم کمتر شود تا زخم ها رو به بهبودی بروند و آنگاه به دور از خشم و با درد سوال هایم را پاسخ بدهم. خدا حامی تان و حامی م. امیدتان و امیدم. با این همه اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان ساده تو رد شدم اصلا نه تو، نه من! تقصیر هیچ کس نیست از خوبی توو بود که من بد شدم !
قیصر امین پور
نشست امروز دانشگاه ما جلسه پرسش و پاسخ با نماینده آقای احمدی نژاد بود. چند روز قبل هم همین جلسه با نماینده آقای کروبی برگزار شده بود و قراره این روند ادامه داشته باشه. امروز این جلسه به جنجال کشیده و رسما تعطیل شد. چند نکته رو می خوام در امروز بررسی کنم. ****************** آفرین بر بسیج دانشکده و همت اعضایش که توانستند این سلسله نشست ها را برگزار کنند.با توجه به اینکه یکی از بچه هایشان می گفت مدتهاست بودجه بسیج را قطع کردند و از جیب خودشون دارن خرج می کنن جای تشکر داره.اما فرم جلسه اشکال داشت. مجری می گفت من 40 دقیقه سوال می کنم بعد به پرسش و پاسخ بچه ها بگذره. این روند خوبی نبود و حرص بچه ها رو در آورد. اگر برنامه امروز خوب نبود ، نصف بیشترش تقصیر غیر بسیجیان بود. چون برخلاف اینکه با فرم برنامه مخالف بودند ، بعد از برنامه نماینده آقای کروبی این مساله را با بسیج مطرح نکرده بودند. یکی از بچه های پاتوق موسوی می گفت ما نشسته بودیم و برای امروز سوال هامون رو یکی کرده بودیم ولی نتونستیم بپرسیم. اشکال کار اینجا بود که اونها نظرات و سوال هاشون رو با بچه های بسیج که مسئول برگزاری این جلسه بودن درمیان نگذاشته بودند و با اونها هماهنگ نکرده بودن. نتیجه این شد که برای دو نشست بعدی نظرات هماهنگ بشن و گروهی متشکل از بسیجیها و حامیان دیگر نماینده ها ما مور حفظ نظم جلسه بشن. ما این اشکالات رو کی متوجه شدیم؟ بعد از اینکه نشست به هم خورد یه جمعی تو حیاط جمع شدیم و حرف زدیم و از هم گله کردیم تا به اینجا رسید. اگه مثل بچه های خوب این کار رو قبل از نشست انجام می دادیم، جلسه به اون افتضاحی نمی شد. ********************* بچه های منتقد و مخالف احمدی نژاد از جایی آتیشی شدن که نماینده محترم در پاسخ به سوال های مجری جواب مر بوط رو نمی داد و حر فهای خودش رو می زد. از اینجا بود که تو حرف پریدن ها شروع شد.و ایضا دادو بیدادها .اما ماجرا از جایی شدت پیدا کرد که بحث به دانشجو ستاره دار و زندانی و غیره کشید و بچه های دانشکده ما هم که سر این قضیه جوشششیییی! با نمی دونم نمی دونم های آقای نماینده سر این قضیه آتیشی شدن. حالا تصور کنید یکی می خواد سوال کنه، یکی می خواد جواب بده. یه سری ها دارن داد می زنن تعداد زیادی دارن جیغ می زنن . چند نفر دارن با هم دعوا می کنند . همه توی حرف هم می پرن. هیچ کس نوبت کسه دیگه رو برای برای سوال کردن رعایت نمی کنه. مخالف ها به هم می پرن و همدیگر رو در کمال بی ادبی و.... هو می کنن و سر هم داد می زنن. و نهایتا جلسه هم این بی حرمتی ها و توهین ها به بچه های بسیج هم سرایت کرد و آنها هم شروع به دادو بیداد و توهین کردند.( البته در اون بحث تو حیاط همه از هم به نمایندگی از همه عذر خواهی کردن!) نتیجه این جلسه این شد که سوالهای اساسی و نقدهای جدی که بچه ها نسبت به دولت نهم داشتن مطرح نشد و همه چیز در عدم آزادی دانشجو و دادو بیدا خلاصه شد و جلسه بهم ریخت.( دوتا دختر بودن با یه دونه پسر توی اینا که دادو بیداد می کردن. رسما به شدت علاقه مند بودم که هر سه تا شون رو خفه کنم. برای اینکه تو حرف همه می پریدن و نمی ذاشتن طرف حرفش رو بزنه .یکیشون که فقط جیغ می کشید) نتیجه این نشست فقط و فقط این بود که ما به هم بی حرمتی کردیم و یک ضد تبلیغ بزرگ برای میر حسین انجام داددیم. چرا؟ چون اکثر بچه هایی که حرصی شده بودند طرفدار میر حسین بودند. چه با مچ بند سبز و چه بی مچ بند سبز. ( و البته یکسری ها هم که منتقد رئیس جمهور بودند در این همهمه میر حسینی مطرح شدن )آخر جلسه هم که آقای نماینده می خواست جمله ای از آقای میر حسین در زمان نخست وزیری اش بخواند که در مقابل منتقدانش گفته بود، دانشجویان جامعه شناس و ارتباطی و رورزنامه نگار و البته با ادب ما دقایق زیادی به هو کردنش پرداختن. او جمله اش را خواند و نتیجه گرفت: شما که طرفدار آزادی هستید چرا خواندن این جمله برایتان اینقدر گران تمام می شود؟( نقل به مضمون) نتیجه بر ضد میر حسین. ******************* یکی نبود به این آقای نماینده بگوید شما برای تبیین برنامه های آقای احمدی نژاد و جواب دادن به منتقدان ایشون آمدی ، نیامدی که دولتها ی پیشین و نامزدهای فعلی را تخریب کنی و فرافکنی کنی و تقصیر ها را به گردن دیگری بیندازی.البته شاید نتوان به این بنده خدا ایراد گرفت چون الان همه کاندیداها دارن اشکالات دیگری را پررنگ می کنن. یکی نبود به این دانشجویان گرامی بگوید. خواهر من برادر من. بزرگ شدی، مردی شدی برای خودت . خانمی شدی برای خودت با بی ادبی و جیغ و داد نمی توانی حقت را بگیری. می دانم حرصت در آمده بود عین من . می دانم جوشی شدی بودی و کلافه عین من. می دانم بهت زور آمد در این جلسه مثل من.اما این راهش نبود. البته به قول یکی از بچه ها( که حرفایش هم منطقی بود) بچه های دیگر نهادهای دانشگاهی مدتهای زیادی ست که هیچ تریبونی برای حرف زدن ندارن و تنها می توانند در همچین نشستهایی حرف بزنند. اما این باز از بدی این نشست کم نمی کند. دوست نداشتم این جلسه این طور برگزار شود . دریغ از یک جواب حتی یک جواب قانع کننده از طرف آقای نماینده.اصلا جواب درست. ************************ واما من.... جالبه اصلا باور م نمی شه من فراری از سیاست امروز مشتاق بودم برای رفتن به این نشست و در اون هیجانی شده بودم. و دیگر بی واکنش نبودم برایم مهم بود و عکس العمل داشتم. ترم اول سر انتخابات بچه های انجمن اسلامی ،معصوم می خواست برود قاطی بچه هایی که وسط حیاط داشتند بحث و گفتگو می کردن من اما دستش را کشیدم و از آنجا دورش کردم. امروز با دیدن بچه ها که وسط حیاط داشتن در باره نشست بحث می کردند من دستش را کشیدم و بردمش آنجا و جالبتر هم اینکه چه نطقی کردم آن وسط... فکر کن من؟ من محتاط فراری از سیاست. دختری که پدرش ازش قول گرفته است در دانشگاه از یه کیلو متری مسایل سیاسی هم رد نشود. امروز احساس عذاب وجدان داشتم همه اش به بابا فکر می کردم... چقدر هیجانی و در جریان بودم امروز من. و فکر کن پستش را هم گذاشته ام. مر ا چه می شود؟ تغییر کرده ام و نسبت به این تغییر احساس دو گانه ای دارم. سنگ
نمی دونم چرا ولی نسبت به این قضیه سخت شدم یا شایدم بهتره بگم سنگدل شدم. تا جایی که نارا حتی دیگران باعث تاسف و گاهی هم خندم می شه. می دونم که ریشه خیلی از مشکلات هم از این سخت شدنه قاب گرفته ام آیا؟ امروز یه رمان به اسم « لبخند مسیح» خو ندم. قصه یه دختری که شناسنامه ای مسلمانه و درگیر روزمرگی. یه دفعه مجبور می شه به سوالات اعتقادی دوست مجازی خارجی ش جواب بده این اجبار براش توفیقی می شه تا هم خودش چشماش باز بشه و هم اون آقا راهش رو پیدا کنه. از لحاظ داستانی به شدت می شه از کتاب ایراد گرفت. و شاید خیلی از تعبیرهاش هم تکراری باشه . حالا من کاری به اون ندارم. توی این کتاب یه جمله بود.« خدارا را باید با عقل اثباتش کرد و با تمام وجود، عاشقش شد.» چند بار این جمله رو خوندم. یاد این تو صیه در مورد ازدواج افتادم که می گن « عاقلانه انتخاب کن ، عاشقانه زندگی کن» یه کمی خندم گرفت از این مقایسه بی دلیل. دلیل هایی که با عقل می شه باهاش خدا رو اثبات کرد به ذهنم اومد.«وجود جهانی با چنین عظمتی بدون وجود خالق محال است».« خود انسان که خلقتش از لحظه پیدایش تا مرگ همه اش اعجاب آور است ». « طبیعت. گردش منظمی که توی طبیعت وجود داره.»و چیزهای دیگه ای که الان هر چی فکر می کنم هیچی به نظرم نمی رسه.مثلا قرآن هم می خونم. تو قطار به بچه ها گفتم من نمی تونم حجاب رو برای کسی جا بندازم.شایدم می خواستم بگم. اصلا یکی به من بگه من خودم چرا چادر سرم می کنم؟ به خاطر اینکه از بچگی اینطور ازم خواستن؟ به خاطر محیط خانوادگی؟ به خاطر محیط اجتماع؟ به خاطر ایمان؟ به خاطر اینکه خدا گفته؟ همش هست .اما یه جوا ب قانع کننده ندارم . یکی اگه بشینه جلوم هزارتا حرف پراکنده بهش می زنم که براش حجاب رو اثبات کنم. بحث خدا هم همین طوریه . نمی خوام بگم ازم دوره. اینقدر ها هم بی انصاف نیستم.می خوام بگم اگه یکی بشین و بگه خدا رو برام اثبات کن از لحاظ عقلی بیشتر از این چند تا جمله بال هیچی نمی توتم بهش بگم. حرفم از عشق و حب نیست که ، مهر خدا تو دل همه هست. تو دل منم هست. کم هم نیست. اما مگه نه اینکه عاشق سرسپرده و تسلیم و گوش به فرمانه؟ پس چرا اینجوری نیستم من تو این مواقع؟ نمی شه از عشق به عقل رسید؟چرانمی شه؟ عشق می تونه محرک باشه. سوختت باشه برای حرکتت. ملاصدرا بود می گفت نه عقل نه عشق، ما بینهما ؟من می گم .... خودم هم نمی دونم چی می گم. |