تبليغاتX
موج

چتر

   تا حالا به چتر فکر کردی؟ به چتر.. چرا دستت رو گذاشتی پشت گوشهات؟! دارم می گم تا حالا به چتر فکر کردی؟ چی؟ مگه چتر هم فکر کردن داره؟ چرا نداره؟ به نظر من که داره... با اون چشمای گرد شده بهم نگاه نکن اگه تو تا حالا به چتر فکر نکردی. من یکی دو هفته پیش بهش فکر  کردم. تو اتوبوس ، جایی که من اغلب اونجا فکر می کنم.

   می دونی داشتم فکر می کردم ، خدا چتر رو آفرید تا وسیلۀ مهربانیش  باشه.یه چیزی که وقتی بارون میاد  تو اون رو می گیری بالای سرت، بعد بارون میریزه رو تن چتر تو .بعدش سر می خوره و ازاونجایی که چتر گرده دور تا دور تو یه ستون از بارون درست می کنه. چی ؟ حالا کو بارون به این شدت؟ دورتا دورت هم ستون بارون تشکیل نشه که از اطرافت  چکه چکه می کنه از دورتا دور تو. می دونی این یعنی  اینکه دور تا دور تو رو یه ستون از رحمت می گیره. یا دور تا دورت بارون رحمت چکه می کنه.

   ولی داشتم فکر می کردم، مردم این رو نمی دونن، مردم از چتر به عنوان پناه استفاده می کنن، برای اینکه بارون خدا ، بارون رحمت خدا یه وقت خیسشون نکنه وگرنه به ستون رحمت یا به چکه چکه کردن رحمت در دورتا دورشون راضی نمی شدن. چتر رو می بستن و با خودشون می گفتن:" زیر باران باید رفت" اونوقت چشماشون رو می بستن، دستاشون رو باز می کردن و سرشون رو بالا می گرفتن تا بارون بریزه رو صورتشون .تا با رحمت خدا تنشون رو غسل بدن. بی دغدغه ضعف انسان و سرما خوردگی  و تب و لرز بعدش. خدانکنه من موقعۀ بارون کیفم رو بگیرم روی سرم یا بدوم زیر یه سر پناه. خدا نکنه ما رحمتهای خدا رو نشناسیم و ازشون فرار کنیم.


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 0:15
به قلم مرضیهمرضیه موضوع: |

بیست سالگی

  کلا جوونی . فکر می کنم قلۀ جوونی 20 سالگی نه؟سن غریبیه سالهای غریبیه .نه شایدم آشناست . نمی دونم. می دونی چرا اینقدر به این سن و این سالها حساسم ؟ به خاطر اینکه نه مثل سالهای دبیرستان و راهنمایی  بی خیالی  و خوش باشی داره . نه مثل سالهای آینده ای که میاد... که چی؟ مثلا قراره  چی بشه؟دوستان توهم نزنن. نه دچار نا امیدی و ناشکری شدم نه آینده رو دارم سیاه می بینم. فقط دارم فکر می کنم . حداقل تو آینده تکلیف چیزایی که الان برام معلوم نیست معلوم می شه.درسته مسائل دیگه ای پیش میاد اما فکر می کنم مهمترین تغییر در سالهای آینده من باشم که بزرگ می شم. یه زمانی فکر می کردم تو 20 سالگی دیگه همه چی دارم. یه روز ، تو روزهای   بیمارستان  ،13 سال پیش ،   بابا یه دختر خانمی رو بهم نشون دادو گفت:« اونو می بینی ؟20 سالشه برای خودش خانمیه . دختر بزرگیه . اونم مریضی تو رو گرفته  .» اونوموقع به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه اون دختره 20 سالشه .با ولع بهش نگاه می کردم. به نظر خیلی بزرگ می اومد.با خودم گفتم:«اااا...20 سالشه.....ااا دانشجو....کی می شه من 20 سالم بشه؟» می دونم هر بچه یی اینطوریه. بزرگتر که شدم فکر می کردم آدمهای 20 ساله دیگه هم چی تمومم . به هر چی می خوان رسیدن و الان دارن آروم زندگیشون رو می کنن. غافل از اینکه  اونموقع  من از اون دختر راحتر زندگی می کنم. چرا؟ چون دغدغه نداشتم. مثلا اگه اونموقع من جای اون دختر بودم...خیلی زجر و خجالت می کشیدم.

اشتباه نکن اصلا دلم نمی خواد برگردم به بچگی . دلم بی خیالی 7 سال قبل رو هم نمی خواد. می دونی دلم چی می خواد؟ دلم آرامش می خواد. حالا نمی خواد فکر کنی   شوهرم بچم رو از انگشت کوچیکه پاش آویزون کرده به لوستر. یا صبح به صبح با سیخ داغ  بهم  صبح بخیر  می گه  . یا اینکه خونمون ترکیده که من دلم آرامش می خواد.نه... من فقط دلم می خواد اینهمه فکرای جورواجور تو مغز آروم بشه. می دونی تو مغز من، فکرام چی کار می کنن. دسته ای از فکرام نشستن دارن با سنتور و تار و عود و سه تار و دف یه موسیقی سنتی می زنن. اونور مغزم یسری دارن ادای باخ و بتهوون رو در میارن. اون وسط هم چند نوع رقص مختلف در حال اجراست. یه گروه دارن لزگی می رقصن. یه سری عربی. یه سری بندری. یه سری اسپانیایی.یه سری رقص چوب. دو نفرم دارن  بین اینها پاتیناژ بازی می کنن.می دونی من فقط دلم می خواد همۀ این فکرای جورواجور و قصه پرداز و بعضا بی پروا   بگیرن بشینن.برای چند روز به خودشون استراحت بدن. تو بچگی مغز من فقط یکی دو تا موسیقی داشت. استاد یه روز می گفت این سن سنیه که آدم داره می گرده....

دارم می گردم دنبال سامانی برای فکر هایم و آرامی برای طغیانهایم. دنبال روزهایی که صبح هاش پر از انرژی نباشه و شبهاش پر از  بی اعصابی. دارم دنبال روزی می گردم، که باور کنم 20 سالمه . با 20 سالگی کنار بیام. دنبال روزی می گردم که هنوز وقتی یه دختر 20 ساله رو می بینم، پیش خودم نگم چقدر بزرگه و خودم هم احساس 20 سالگی بکنم نه 7 سالگی. اونموقع با خیلی چیزا کنار میام.

********************************

پ.ن: بی شک خیلی از فکرها ومسائل و دغدغه های این روزها جای شکر. جای دو رکعت نماز شکر دارد


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 1:4
به قلم مرضیهمرضیه موضوع: |

godlovesme

مرضیه

godlovesme

http://godlovesme.blogfa.com

موج

موج

موج

سلام
من مرضیه هستم. دانشجوی روزنامه نگاری.شغلی که احساس می کنم می تواند لذت زندگی را به من بچشاند.بزرگان می گویند:یکی از راه های روزنامه نگار خوب شدن این است که قلم خوبی داشته باشی.پس من تصمیم گرفتم، افکارم را جایی بنویسم که آدم های مختلف،با افکار متفاوت،آنها را بخوانندومن را از نقاط ضعف وقوت کارم آگاه کنند.تا اگر خدا بخواهد در آینده به عنوان یک روزنامه نگار در وبلاگی تخصصی بنویسم.
پراکندگی موضوعات وبلاگم را ببخشید،که ذهن من هم،مثل ذهن هر جوانی،پراز افکار مختلف است.

موج

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog