|
به سراغ من اگر می آیی اگر آمدی و دیدی که نیستم، تعجب نکن. شگفت زده شو.نم گوشه چشمت را نمی خواهم هنگامی که می آیی و می بینی که تجسم آرزوهایت رفته است،خواستار خشکی چشمه چشمانت هستم. چمدان هنگام سقوط از دستت حجم سنگین خاک کف خانه را نپراکند،لرزش زانوهایت و سستی پاهایت را می خواهم. اگر آمدی و دید ی خانه غبار گرفته ام را تاریکی بلعیده است ، فکر خرید چراغ نباش و حتی فکر این راهم نکن که پرده های ضخیم مخملی پنجره ها را کنار بزنی، برای فرار از نور پشت تمام پنجره ها دیوار کشیده ام.چه خوش لحظه ایست که می آیی و غبار خانه ام را با کوه غرورت که خرد می شود ، تازه می کنی. بعد از در خود تنیدن و غوطه خوردن روی تکه های غرورت، دنبال عسل نگرد تا تلخی ام را شیرین کنی، قبل از رفتن تمام زنبورها را کشتم .
مستی قاعدتا و اصولا هر کاری راه و رسم خودش رو داره و باید برای اینکه بتونی درست انجامش بدی راه و رسمش رو بلد باشی. مست شدن هم یکی از همین کارهاست. اولا که باید می درست و حسابی داشته یاشی. ثانیا باید یه همراه خوب داشته باشی تا مستی بهت بچسب. می دونی اصولا چون من راه و رسم مستی رو بلد نبودم بهم نچسبید. پیش خودم گفتم ، امشب مسته مستم. اما نه همراه خوبی داشتم و نه می نابی. تنها چیزی که برام می مونه سردرد فرداست که باید با صبو حی درمانش کنم. فوت...فوت... زنده باد آتش!! یک سپاه کامل با تمام تجهیزات لازم و ضروری . سپاهی کاملا آموزش دیده و کاردادن و با تجربه، امروز صبح از ساعت 6 الی 10 بسیج شده بودند تا بنده را از خواب خوش بیدار کنن. البته این کاریه که هر روز می کنن. اما من... من علی رغم اینکه تصمیم اکید داشتم بر سر قرار پیک نیک با دوستان بمانم بیدار نمی شدم و خود هم نمی دانم چرا. به معصوم پیامکی فرستادیم و گفتیم که نمی آییم و هنوز جواب پیامکی او بر روی امواج منعقد نشده بود که من با جواب پیامکی ام حالش را گرفتم. بنده خدا تا آخر هم به روی خود نیاورد . امید پروردگاررا که از ما به دل نگرفته باشد. خلاصه با خیال راحت داشتم می رفتم که ادامه خواب را داشته باشم که گوشی مربوطه به صدا درآمد . حکیمه بود. این حکیمه .. این دختر.... این دوست... که به من گفته بود باید در پستم نقش محوری داشته باشد با من تماس گرفت و با آن زبان چرب و شیوا و قاعده و منطق مند خود آنچنان سخن گفت که من بیخیال دوبار پشت سر هم سرما خوردگی در یک هفته و البته بی حالی شدم و بار خود را بستم به سوی جمشیدیه . در همین حین متوجه شدیم که مادر گرام دم برادر گرام را دیده است تا ما را به مقصد برساند. تصور کن چه کیفی داد. از شر اتوبوس وتاکسی راحت شدم. خلاصه رفتیم به پاتوق همیشگیمان و بعد از پیدا کردن جایی دنج و خلوت بساطمان را پهن کردیم . ا ما... مشکلی وجود داشت. هوا بسی بسیار سرد بود. بنابراین ما سرو صدا کردیم تا هیزم شکنان وجودمان بیدار شدند . هیزم جمع کردیم و با مرارتهای بسیار آتشی روشن کردیم. 5 نفر انسان با هم با کمک هم دست در دست هم به مهر آتشی برافروختیم، که داستان بسیار دل انگیزی داشت.از پیدا شدن یک بسته کبریت بر زمین بگیر تا آخرهای پیک نیک که بنده سمت بادبزن را برگزیدم و هی فوت می کردم تا آتش بیفروزد. در این حین و هنگام بازی وسطی ما کلبه ای متروکه پیدا کردیم.و سپس بعد از اینکه حکیمه مادربزرگ بازی را کنار گذاشت، من و او و زینب در پی کشف ناشناخته ها به سوی کلبه رفتیم. کلبه ای با سقف شیروانی و مساحتی نسبتا بزرگ با استخری پر از برگ خشک در محوطه پشتش . همه چیز نشان از وجود حیات در سالها ی دور در آنجا داشت. کلبه ای بس اسرار آمیز بود که اینک جایگاه وانبار کاه و یونجه چارپایانی بود که در آخوری نزدیک به آن زندگی می کردند، پس هنوز نشانه های حیات در آن دیده می شد. بالاخره از پارک دل انگیز جمشیدیه دل کندیم و رفتیم به مکانی روح انگیز، یعنی شهر کتاب نیاوران. شب که به منزل رسیدم . مادر مربوطه فرمودند که:« شما دیگه سیزده به درتون رو هم رفتید.» البته ... البته که هر روز برای ما روز آشتی با طبیعت است. ولی اگر بخواهیم آن رسم معروف در روز سیزده بدر را در نظر بگیریم، به درد ما نمی خورد. ما 5 تا اگر تمام درختان خیابان ولی عصر را هم به هم گره بزنیم اتفاق خاصی نمی افتد. |