|
هزار و یک شب حرف حرف . حرف حرف ، واژه نمی شود. واژه جمله نمی شود. جمله توان بیان ندارد.حرف حرف ،واژه هم که بشود.واژه واژه جمله هم که بشود و جمله جمله داستان بسراید. می شود هزارو یک شب. داستان در داستان. درد در خوشی. خوشی در درد. زایش رنج در لذت. پرورش تخم گناه در عیش . دالان در دالان گاهی با سقف و تاریک. گاهی بی سقف و روشن. دری نیست که پایان دالان باشد. پایان قصه شروع قصه دیگری است. اما تمام نقطه های هزار و یک شب هم که باهم دایره ای بسازند، به بزرگی دایره بغض نیست. آرزو
چقدر خوب می شد جلوم می ایستاد و من بدون هیچ دلیلی تمام فحش هایی را که بلدم نثارش می کردم و بهش می گفتم نصفش تقصیر توست . آخرش هم چند مشت با تمام قوایم به سینه اش می زدم و بدون حتی نگاه ولش می کرد. چه خوب . چه تجربه لذت بخشی. آدم خالی می شود انگار.
امروز که فکر می کردم. می دیدم که دیگر عادی است. که انگار قبول کردم که نیست. ولی نمی دانم هنوز چرا باورم نمی شود. هنوز دلم می خواهد باشد. ولی آدم عادت می کند. انسان موجود مستعدی است برای این کار. نگاه که کنی می بینی اکثرا نعمت بزرگی ست. سنگ
نمی دونم چرا ولی نسبت به این قضیه سخت شدم یا شایدم بهتره بگم سنگدل شدم. تا جایی که نارا حتی دیگران باعث تاسف و گاهی هم خندم می شه. می دونم که ریشه خیلی از مشکلات هم از این سخت شدنه رویا.... مرسوم است که می گویند دختر ها بیشتر رویا دارند تا پسرها .شاید . ولی خوب قاعدتا هر انسانی رویا دارد. منظورشان این است که دختر ها بیشتر رویا پردازند . این را قبول دارم که رویا پردازند ولی بیشتر و کمترش در تخصص من نیست. مگر رویا و احساسات بد است که همه این را جز ویژگی های منفی جنس من برمی شمارند؟ چی ؟...باز هم دم دستی ترین جواب را می دهید.لابد می گویید:«همه رویا ها و احساسات را که نمی گویند منظور آنهایی است که بیهوده است و به زندگیشان لطمه می زند.» خوب باید بگم که به نظر من اینبار دم دست ترین جواب درست ترین جواب است.هم رویا خوب است وهم احساسات. رویا بال پروازتوست و احساسا ت موتور سرعتت. به شرطی که وقتی که از این سفر برگشتی احساس نکنی کلی از انرژیت هدر رفته است . اصلا نمی دانم هدفم ار نوشتن این مطلب چیست. نه احساس و رویا را نفی می کنم و نه صد در صد موافقش هستم. فقط می دانم اگر من این ذهن رویا پرداز را نداشتم، کامم به شدت تلخ بود. و به خود می گویم کاش بخشی از رویاهایم را که چندین سال درگیر کردم راهی مسیر دیگری می کردم. همیشه ادعای منطقی بودن کافی نیست. حتی اگر تو در نیمی از زندگی ات منطقی برخورد کنی و در مساله ای احساسی،ادعایت پذیرفتنی نیست.ادعایت پذیرفتنی نیست چون نتوانستی مساله ای را منطقی حل کنی و با احساس پیچیده ترش کردی. امروز روز خوبی بود ولی امشب شب بدی است. چون من نشستم پشت کامپیوترم تا پستی بنویسم، اما اصلا قصد نداشتم در این مورد بنویسم. انگشتانم رو ی کلیدها فشار می آورند و از موضوعی می نویسند که روزهاست به آن فکر نکرده اند. می بینید گاهی اوقات رویاهای بیهوده حتی در صورت فراموشی در گوشه ای از نا خود آگاه ذهنتان جا خوش می کنند. امشب شب بدی است چون من این پست را نوشتم.
مستی قاعدتا و اصولا هر کاری راه و رسم خودش رو داره و باید برای اینکه بتونی درست انجامش بدی راه و رسمش رو بلد باشی. مست شدن هم یکی از همین کارهاست. اولا که باید می درست و حسابی داشته یاشی. ثانیا باید یه همراه خوب داشته باشی تا مستی بهت بچسب. می دونی اصولا چون من راه و رسم مستی رو بلد نبودم بهم نچسبید. پیش خودم گفتم ، امشب مسته مستم. اما نه همراه خوبی داشتم و نه می نابی. تنها چیزی که برام می مونه سردرد فرداست که باید با صبو حی درمانش کنم. |