|
بعد از پست مدیکو دلایل زیادی دارد که نپریدم وسط این دریا. اصلا دلایل زیادی داره که حتی دوست ندارم به ساحلش هم نزدیک بشم.یکیش هم اینکه شنا بلد نیستم. نمی خوام که شنا هم یاد بگیرم.با هر چی شن و صدف و مرغ دریایی و قایق هم هست قهر کردم و سعی می کنم فاصله ام با هرچی ماهی و و ماهیگیر کمتر از 6 فرسخ نباشه.از مذ مت عدم خوردن ماهی نگو که من دونسته از خودم دریغ میکنم. به هزارو دو دلیل و به هیچ دلیلی. مدیکو راست می گوید، من هم مختصات تفکرم را گم کرده ام . نمی روم دنباش.نمی خواهم یا شاید هم نمی توانم یا... راست می گوید، کلمات هم دیگر نه معنا ندارند و نه تحمل به دوش گرفتن بارشان را. نمی دانم دقیقا می خواستم اینها را بگویم یا نه. شاید تو پارادوکسی... شاید من هم
خیلی درکشان نمی کنم.نمی فهممشان. با اینکه اغلب قابل پیش بینی هستن و اغلب تو می توانی برای هر حرکتشان یک عکس العمل مناسب از خودت نشان دهی، اما گاهی اوقات حرکاتی می کنن که تو شک می کنی واقعا این حرکات ما ل آنها باشه . واقعا گاهی اوقات این حرکات مال شخصیت اونها نیست. البته ، قاعدتا هر قدر که آنها برای ما ناشناخته هستن، ماهم برای آنها ناشناخته ایم. اساسا اگر خدا می خواست همه هم را بشناسن همه را زن می آفرید. در گیری و سعی ای که دوجنس برای شناخت هم دارند و برخوردهایی که که بین آنها صورت می گیره از طبیعی ترین مسائلیه که در زندگی انسانها وجود داره ولی از زمان هابیل و قابیل همیشه پر دردسر ترین و مشغول کنده ترین مسئله آدمها بوده. و هیچ وقت برای آدمها عادی نمی شه. این برخوردها و کشش ها که بعضی جاها نامیده می شود علاقه ، گاهی رابطه ای ساده اجتماعیه، گاهی رابطه فامیلی ، گاهی رابطه دوستیه و.... دلایل ساده و مشخصی داره. قسم عظیمیش جسمیه.قسم عظیمیش روحیه.قسم دیگری مربوط به طبیعت انسانه و قسمی هم (به قول ظریفی) مربوط به شیطنت و جوانیست. همیشه سعی کردم از این موجودات دوپای مذکر و از این مسائل طبیعی به شدت دوری کنم. سعی کردم اما همیشه کسانی بودن در اطرافم که بزرگترین مسئله شان همین بوده. و من همیشه باید به حرف هایشان گوش می دادم .نصیحت می کردم. منع می کردم. پند می دادم. تند می شدم . فحش می دادم. رگ غیرت طرف را می جنبانیدم و اگر هم کلا خر(با پوزش) شده بود رهایش می کردم. اما این یه قسم این نوع رابطه هاست. مساله اصلی اینه که در هر نوع رابطه ای بالاخره آنها یه جا تو را کفری می کنن و یه چیزی اون وسط با معادلات تو جور در نمیاد.مثلا موضوعی بینتان بوده می دانی که برای او تمام شده است و برای تو هم . اما یهو دوباره شروعش می کنه گاهی حتی با یک کلمه. اصلا انگار وقتی خدا برنامه ریزی در رفتار را تقسیم می کرده اینها همه پی شبطنت بودن. کلا اینکه حرف درباره این موجودات پیچیده ساده مارموز زیاده. اینجا نه مجالش هست و نه مکانش. به دلیل همین وسعت ماجرا فکر کنم خیلی خوب نتوانستم حرفم را بزنم. به هر حال موضوع عادیست که همیشه برای آدمها عجیب است. آرزو
چقدر خوب می شد جلوم می ایستاد و من بدون هیچ دلیلی تمام فحش هایی را که بلدم نثارش می کردم و بهش می گفتم نصفش تقصیر توست . آخرش هم چند مشت با تمام قوایم به سینه اش می زدم و بدون حتی نگاه ولش می کرد. چه خوب . چه تجربه لذت بخشی. آدم خالی می شود انگار.
امروز که فکر می کردم. می دیدم که دیگر عادی است. که انگار قبول کردم که نیست. ولی نمی دانم هنوز چرا باورم نمی شود. هنوز دلم می خواهد باشد. ولی آدم عادت می کند. انسان موجود مستعدی است برای این کار. نگاه که کنی می بینی اکثرا نعمت بزرگی ست. مرداد من
مرداد برای من ماه خاطره هاست اغلب خاطره های رنگین و شیرین و تلخ از چندی پیش: ۲مرداد: هفت سال پیش مامان زنگ زد و گفت که به دنیا آمد .۶صبح . ژرسیدم از وزنش گفت توپله. حلیا آمد حلیا با« ح »که تا ۲ سالگی برای همه توضیح میدادیم معنی اش متفاوت است با آن یکی «ّه».وجودش در خانه ما کلی نعمت بود و کلی تازگی. و جیغ هایش ماندنی. هنوز هم همایه های آنزمان می گویند از شنین جیغ های او. دخترکم امسال رخت اول دبستان می پوشد. ۳مرداد:هشت سال پیش. جشن عروسی حمیده. مامان همین حلیا.چه شبی بود. اولین عروسی در خانواده ما . و یک صدا از خنده های کنار سفره های بعد از ناهارمان کم شد. ۱۲ مرداد: یک سال پیش. برای بار چهارم خاله شدم. حسنی آمد. خواهر همین حلیا.سفید برفی من که این روزها پنج قدمی راه می رود . راه نیفتاده می خواهد بدود. چه عجله ای دارند بچه ها. من عاشق چشمهایش هستم.زیبا است به غایت چشمهایش. وقتی به اولین روزهای بودنش فکر می کنم که بدون او گذشت دلم می گیرد. ۱۴مرداد: ۲۱سال پیش.متولد شدم. و جهان خوشحال شد.بابا سر تولد من که آخری باشم سختی زیاد کشیده.کلی اذیت کردم تا بیام. و وقتی آمدم دوستی که همراه مادرم بوده به بابا خبر می دهد که من هم دختر هستم و دنبال نارحتی می کردد در چهره اش. آن موقع ها شاید ۴تا دختر فاجعه بوده. اما بابا دختر دوست است. ۱۷مرداد:روز خبرنگار. از وقتی تصمیم خود را گرفتم همیشه این روز را به خودم تبریک گفتم. اما این ۲سال اخیر پیامکهای تبریک دوستان دور بسیار شادم می کند. ۲۰ مرداد:یک سال پیش. شوک . غم .تلخ.تلخ.تلخ.و هنوز ناباوری. هنوز هم صبح ها که تلفن زنگ می خورد به گمانم اوست. ************************************** کاش یاد میگرفتم عادت اینکه خاطراتم را حرفهایم را در ذهنم حک کنم ترک کنم و بنویسمشان.ترس از ماندگار شدن بعضی خاطرات خفه ام می کند. نوای زنگ کاروان خم می شود. یک دونه زرد، یه دونه مشکی.یه دونه زرد یه دونه مشکی.یه دونه زرد نه این خانم مشکی می خوان. راست می شود. سبد خالی را می دهد و جعبه پر نوشابه ها را می گیرد. چند قدم در سفره عقب می رود. دختری را صدا می کند . دختر زرد را بر می دارد. خم می شود. راست می شود، مشکی را بر می دارد، پسر این خانم نیامده یک نوشابه اضافه می دهد. یادش باشد یک غذا هم اضافه بدهد. هوا آتش باران است. تمام تنش خیس ،مثل وقتی که زیر شرشر باران ایستاده باشد.غذا می آورند و همچنان خم و راست شدن ها ادامه دارد تا اینکه همه چشم بدوزند به غذایشان و با قاشق و چنگال سرگرم بشوند.آن وقت است که تو صاحب عزا وقت داری بنشینی و کمر پردردت را به دیوار بچسبانی و از شدت خستگی و گشنگی نفهمی چطور غذا می خوری.یک هفته باید درگیر شربت و خرما و گردو و پودر نارگیل و ناهار ختم و شام هفت و وسط سفره ایستادن باشی. باید آماده باشی و هر مهمان جدیدی که آمد دو سینی سنگین به دست یکی خرما و یکی حلوا تا کمر خم شوی. بعد نوبت به شربت است و میوه و دست آخر هم بهش قرآن می دهی.یک هفته فقط درگیری و حالیت نیست که چه شده. بعد که یواش یواش مهمانها رفتند و دیگر از خم و راست شدن خبری نبود. می توانی تا ظهر در تختت بمانی و فکر کنی.می توانی فکر کنی که دیگر نیست و تا مدتها باور نکنی. ********************** وقتی کسی می میرد واقعا بازماندگاندش اوایل متوجه این فقدان بزرگ نیستند. یعنی نمی توانند از بس که درگیر کارند. تجربه این امر تلخ را داشته ام. اما امروز که نظاره گر بودم بیشتر به این مسئله فکر کردم. وقتی دختر خواهر های زنداییم وسط سفره ایستاده بودند و دردو خستگی و ناله از سرو رویشان می بارید. وقتی زندایی و خواهرهایش به صف دم در ایستاده بودند و با چشمانی که از خستگی باز نمی شد از مهمانان ارجمند تشکر می کردند. مادر زندایم زن خوبی بود. سالها مریض بود. ناراحتی قلبی و قند و بعدها هم سرطان سینه.داییم را خیلی دوست داشت و داییم هم ایضا. وقتی خبر فوتش را دادند من بیشتر از همه نگران داییم شدم. به فاصله یک سال دو مادر را از دست داد. قبر مخوف است.انگار من هم پارسال داغ بودم. امسال که از دید یک مهمان نگاه می کردم تمام بدنم می لرزید. پسرداییم مادربزرگش را خاک کرد.خودش لحد را گذاشت. اما نگذاشتند او گچ بگیرد.سخت است آدم عزیزش را خودش خاک کند. در کمتر از یک سال او و برادرش دیگر مادربزرگ ندارند. فقدان عظیمی است. نمی دانستم به او و برادرش که امروز خسته تر از همه بودند چطور باید تسلیت بگویم که تسلا باشد. همیشه از تسیلت گفتن و تسلیت شنیدن متنفر بودم.هرچه فکر کردم فایده نداشت و آخرسر به یک «تسلیت می گم» خالی اکتفا کردم.هنوز داغ مامان فاطیم تازه است آخر. حالا هر بار که می روم امامزادۀ لویزان باید یک فاتحه بیشتر بخوانم. چقدر زیاد شده است تعداد فاتحه ها. عزیز، فامیل، دوست ، آشنا.دوست ندارم جایی به غیر از اینجا خاکم کنند.می توانیم هر شب بعد از تاریکی هوا دور هم جمع شویم .
رقص آتش خوب بود.خیلی خوب. بهش احتیاج داشتم. سفر شمال رو می گم.نوشهر و محمود آباد. دو روزی که شد یک هفته و آرامشی که صدای دریا و نگاه کردن به آبی بی انتهاش به من می ده. و دیدن شادی مردم توی یه چادر تو جنگل با یه گاز پیک نیکی و طنابی که وصل کرده بودن بین دو تا درخت به عنوان بند رخت.ویلای کم خرج وسط طبیعت.با اینکه من رو روی برانکارد بردن شمال( کنایه از مساعد نبودن احوالات،به شدت. به علت سرما خوردگی) اما خوش گذشت.مسافرت شمال همیشه خوش می گذره به خاطر یک سری دلایل عام و یک سری دلایل خاص.اما یکسری دلایل خاص هم وجود داره برای اینکه همیشه از به یاد آوردن مسافرت شمال احساس عذاب بکنم. ********************* نمی دونم چند ساله، ولی از وقتی که یادم میاد می دونستم غلطه. می دونستم درست نیست. اوایل با تشر و دعوا ،بعد با بی محلی کردن و ندیده گرفتن و بعد با گذاشتن جلسات مطبوعاتی و آوردن دلایل منطقی و بعدتر با آوردن دلایل مذهبی به خودم ثابت کردم که غلطه، نادرست. اما همیشه وقتی تو موقعیتش قرار می گیرم اکثرا همه چیز یادم میره. و ترس. ترس در مورد این قضیه با منه. که چطور بعدها بدون عذاب وجدان می تونم.... ********************* میدونی این روزها خرده می گیرم به خودم که لابد ایمانت مشکل داره که نمی تونه این مسئله رو تو خودش ذوب کنه.
حرف دل تق تق. دستور رئیس و ضربۀ محکم سرباز بر وسیله. تق تق. حرف حرف.back space . دوباره فرمان و دوباره ضربه. حرف حرف تا واژه. دوباره back space. حرف حرف تا واژه. گردهمایی واژه ها تا جمله ،و دوباره back space. حرف حرف تا واژه ، گردهمایی واژه ها تا جمله، نشست جمله ها تا بند، نتیجه گیری بند تا صفحه و این بار فرمان رئیس:اول ctrl+a و بعد delet. ذخیره نکن. اگر می خواستی ذخیره کنی folder وب امروز پر از صفحه سفید بدون اسم بود. کلیک روی No و بعد بستن word . ...Turn off نه،برای بازگشت stand by بهتر است.
رئیس فرمان می دهد تا ته کمد را بگردد و گرد روی دفتر خاطرات را بگیرد. عشقبازی انگشت و قلم.
و این روزها نوشتن از دل و فکر در اینجا سختر از همیشه است. قصه من و دوستان و کامنت گذاریم هم همین قصه حرف حرف تا back space است. دوست ندارم گیجیم کسی را گیج کندو دوست ندارم حرفی بزنم که بعدها مجبور شم پسش بگیرم . و فکر می کنم بهتر است تا خشمم کمتر شود تا زخم ها رو به بهبودی بروند و آنگاه به دور از خشم و با درد سوال هایم را پاسخ بدهم. خدا حامی تان و حامی م. امیدتان و امیدم. نشست امروز دانشگاه ما جلسه پرسش و پاسخ با نماینده آقای احمدی نژاد بود. چند روز قبل هم همین جلسه با نماینده آقای کروبی برگزار شده بود و قراره این روند ادامه داشته باشه. امروز این جلسه به جنجال کشیده و رسما تعطیل شد. چند نکته رو می خوام در امروز بررسی کنم. ****************** آفرین بر بسیج دانشکده و همت اعضایش که توانستند این سلسله نشست ها را برگزار کنند.با توجه به اینکه یکی از بچه هایشان می گفت مدتهاست بودجه بسیج را قطع کردند و از جیب خودشون دارن خرج می کنن جای تشکر داره.اما فرم جلسه اشکال داشت. مجری می گفت من 40 دقیقه سوال می کنم بعد به پرسش و پاسخ بچه ها بگذره. این روند خوبی نبود و حرص بچه ها رو در آورد. اگر برنامه امروز خوب نبود ، نصف بیشترش تقصیر غیر بسیجیان بود. چون برخلاف اینکه با فرم برنامه مخالف بودند ، بعد از برنامه نماینده آقای کروبی این مساله را با بسیج مطرح نکرده بودند. یکی از بچه های پاتوق موسوی می گفت ما نشسته بودیم و برای امروز سوال هامون رو یکی کرده بودیم ولی نتونستیم بپرسیم. اشکال کار اینجا بود که اونها نظرات و سوال هاشون رو با بچه های بسیج که مسئول برگزاری این جلسه بودن درمیان نگذاشته بودند و با اونها هماهنگ نکرده بودن. نتیجه این شد که برای دو نشست بعدی نظرات هماهنگ بشن و گروهی متشکل از بسیجیها و حامیان دیگر نماینده ها ما مور حفظ نظم جلسه بشن. ما این اشکالات رو کی متوجه شدیم؟ بعد از اینکه نشست به هم خورد یه جمعی تو حیاط جمع شدیم و حرف زدیم و از هم گله کردیم تا به اینجا رسید. اگه مثل بچه های خوب این کار رو قبل از نشست انجام می دادیم، جلسه به اون افتضاحی نمی شد. ********************* بچه های منتقد و مخالف احمدی نژاد از جایی آتیشی شدن که نماینده محترم در پاسخ به سوال های مجری جواب مر بوط رو نمی داد و حر فهای خودش رو می زد. از اینجا بود که تو حرف پریدن ها شروع شد.و ایضا دادو بیدادها .اما ماجرا از جایی شدت پیدا کرد که بحث به دانشجو ستاره دار و زندانی و غیره کشید و بچه های دانشکده ما هم که سر این قضیه جوشششیییی! با نمی دونم نمی دونم های آقای نماینده سر این قضیه آتیشی شدن. حالا تصور کنید یکی می خواد سوال کنه، یکی می خواد جواب بده. یه سری ها دارن داد می زنن تعداد زیادی دارن جیغ می زنن . چند نفر دارن با هم دعوا می کنند . همه توی حرف هم می پرن. هیچ کس نوبت کسه دیگه رو برای برای سوال کردن رعایت نمی کنه. مخالف ها به هم می پرن و همدیگر رو در کمال بی ادبی و.... هو می کنن و سر هم داد می زنن. و نهایتا جلسه هم این بی حرمتی ها و توهین ها به بچه های بسیج هم سرایت کرد و آنها هم شروع به دادو بیداد و توهین کردند.( البته در اون بحث تو حیاط همه از هم به نمایندگی از همه عذر خواهی کردن!) نتیجه این جلسه این شد که سوالهای اساسی و نقدهای جدی که بچه ها نسبت به دولت نهم داشتن مطرح نشد و همه چیز در عدم آزادی دانشجو و دادو بیدا خلاصه شد و جلسه بهم ریخت.( دوتا دختر بودن با یه دونه پسر توی اینا که دادو بیداد می کردن. رسما به شدت علاقه مند بودم که هر سه تا شون رو خفه کنم. برای اینکه تو حرف همه می پریدن و نمی ذاشتن طرف حرفش رو بزنه .یکیشون که فقط جیغ می کشید) نتیجه این نشست فقط و فقط این بود که ما به هم بی حرمتی کردیم و یک ضد تبلیغ بزرگ برای میر حسین انجام داددیم. چرا؟ چون اکثر بچه هایی که حرصی شده بودند طرفدار میر حسین بودند. چه با مچ بند سبز و چه بی مچ بند سبز. ( و البته یکسری ها هم که منتقد رئیس جمهور بودند در این همهمه میر حسینی مطرح شدن )آخر جلسه هم که آقای نماینده می خواست جمله ای از آقای میر حسین در زمان نخست وزیری اش بخواند که در مقابل منتقدانش گفته بود، دانشجویان جامعه شناس و ارتباطی و رورزنامه نگار و البته با ادب ما دقایق زیادی به هو کردنش پرداختن. او جمله اش را خواند و نتیجه گرفت: شما که طرفدار آزادی هستید چرا خواندن این جمله برایتان اینقدر گران تمام می شود؟( نقل به مضمون) نتیجه بر ضد میر حسین. ******************* یکی نبود به این آقای نماینده بگوید شما برای تبیین برنامه های آقای احمدی نژاد و جواب دادن به منتقدان ایشون آمدی ، نیامدی که دولتها ی پیشین و نامزدهای فعلی را تخریب کنی و فرافکنی کنی و تقصیر ها را به گردن دیگری بیندازی.البته شاید نتوان به این بنده خدا ایراد گرفت چون الان همه کاندیداها دارن اشکالات دیگری را پررنگ می کنن. یکی نبود به این دانشجویان گرامی بگوید. خواهر من برادر من. بزرگ شدی، مردی شدی برای خودت . خانمی شدی برای خودت با بی ادبی و جیغ و داد نمی توانی حقت را بگیری. می دانم حرصت در آمده بود عین من . می دانم جوشی شدی بودی و کلافه عین من. می دانم بهت زور آمد در این جلسه مثل من.اما این راهش نبود. البته به قول یکی از بچه ها( که حرفایش هم منطقی بود) بچه های دیگر نهادهای دانشگاهی مدتهای زیادی ست که هیچ تریبونی برای حرف زدن ندارن و تنها می توانند در همچین نشستهایی حرف بزنند. اما این باز از بدی این نشست کم نمی کند. دوست نداشتم این جلسه این طور برگزار شود . دریغ از یک جواب حتی یک جواب قانع کننده از طرف آقای نماینده.اصلا جواب درست. ************************ واما من.... جالبه اصلا باور م نمی شه من فراری از سیاست امروز مشتاق بودم برای رفتن به این نشست و در اون هیجانی شده بودم. و دیگر بی واکنش نبودم برایم مهم بود و عکس العمل داشتم. ترم اول سر انتخابات بچه های انجمن اسلامی ،معصوم می خواست برود قاطی بچه هایی که وسط حیاط داشتند بحث و گفتگو می کردن من اما دستش را کشیدم و از آنجا دورش کردم. امروز با دیدن بچه ها که وسط حیاط داشتن در باره نشست بحث می کردند من دستش را کشیدم و بردمش آنجا و جالبتر هم اینکه چه نطقی کردم آن وسط... فکر کن من؟ من محتاط فراری از سیاست. دختری که پدرش ازش قول گرفته است در دانشگاه از یه کیلو متری مسایل سیاسی هم رد نشود. امروز احساس عذاب وجدان داشتم همه اش به بابا فکر می کردم... چقدر هیجانی و در جریان بودم امروز من. و فکر کن پستش را هم گذاشته ام. مر ا چه می شود؟ تغییر کرده ام و نسبت به این تغییر احساس دو گانه ای دارم. ازدواج با نسل قبلی روی اختلاف سنی بین دختر و پسر برای ازدواج نظر خاصی ندارم. یعنی الان ندارم. قبلا فاصله تا 12 سال رو هم می پسندیدم . اما الان کمی عاقل تر شدم .کلا روی عدد خاصی پافشاری نمی کنم. اما حرفم اینکه فاصله سنی زیر 3 سال و بالای 10 سال مشکل آفرین می شه. چه برسه به اینکه دختری بخواد با یکی همسن باباش ازدواج کنه. مقصودم ازدواج یکی از دوستان مهدیه بانو است که این روزها همه مان را شوکه کرده کرده است. دوست خواهرم 25 ساله و نقاش وبسیار با کمالات و فهمیده است . یک چیزی هم خیلی در گوشی بگویم آقایان نشنوند. بسیار هم زیباست این خانم در حال نامزد کردن با مردی ست 45 ساله . آقا 2 فرزند دارند که تحت تکلف مادر انگلیسی خود در انگلستان زندگی می کنن. این آقای داماد بسیار پولدار تشریف دارند. ....می بینم که شما هم اشتباه من رو کردین. فکر کردین جواب بله را برای پولش گرفته است؟ انکار نمی کنم که موثر بوده است خیلی . اما دلیل اصلی این نبوده است. دوست خواهرم مدتها فکر کرده است و به این نتیجه رسیده که هر چیزی را که برای همسرش در نظر گرفته است، این آقا دارد. جالبه .ایده آل های همسرش را در مردی یافته که می توانست پدرش باشد. در مردی که دو دهه با او فاصله سنی دارد. کم نمی شنونم این روزها ازدواج هایی با اختلا ف سنی زیاد. داشتم فکر می کردم مگر مردان نسل قبل چه داشتند که پسرهای امروز ندارند؟
به سراغ من اگر می آیی اگر آمدی و دیدی که نیستم، تعجب نکن. شگفت زده شو.نم گوشه چشمت را نمی خواهم هنگامی که می آیی و می بینی که تجسم آرزوهایت رفته است،خواستار خشکی چشمه چشمانت هستم. چمدان هنگام سقوط از دستت حجم سنگین خاک کف خانه را نپراکند،لرزش زانوهایت و سستی پاهایت را می خواهم. اگر آمدی و دید ی خانه غبار گرفته ام را تاریکی بلعیده است ، فکر خرید چراغ نباش و حتی فکر این راهم نکن که پرده های ضخیم مخملی پنجره ها را کنار بزنی، برای فرار از نور پشت تمام پنجره ها دیوار کشیده ام.چه خوش لحظه ایست که می آیی و غبار خانه ام را با کوه غرورت که خرد می شود ، تازه می کنی. بعد از در خود تنیدن و غوطه خوردن روی تکه های غرورت، دنبال عسل نگرد تا تلخی ام را شیرین کنی، قبل از رفتن تمام زنبورها را کشتم .
فوت...فوت... زنده باد آتش!! یک سپاه کامل با تمام تجهیزات لازم و ضروری . سپاهی کاملا آموزش دیده و کاردادن و با تجربه، امروز صبح از ساعت 6 الی 10 بسیج شده بودند تا بنده را از خواب خوش بیدار کنن. البته این کاریه که هر روز می کنن. اما من... من علی رغم اینکه تصمیم اکید داشتم بر سر قرار پیک نیک با دوستان بمانم بیدار نمی شدم و خود هم نمی دانم چرا. به معصوم پیامکی فرستادیم و گفتیم که نمی آییم و هنوز جواب پیامکی او بر روی امواج منعقد نشده بود که من با جواب پیامکی ام حالش را گرفتم. بنده خدا تا آخر هم به روی خود نیاورد . امید پروردگاررا که از ما به دل نگرفته باشد. خلاصه با خیال راحت داشتم می رفتم که ادامه خواب را داشته باشم که گوشی مربوطه به صدا درآمد . حکیمه بود. این حکیمه .. این دختر.... این دوست... که به من گفته بود باید در پستم نقش محوری داشته باشد با من تماس گرفت و با آن زبان چرب و شیوا و قاعده و منطق مند خود آنچنان سخن گفت که من بیخیال دوبار پشت سر هم سرما خوردگی در یک هفته و البته بی حالی شدم و بار خود را بستم به سوی جمشیدیه . در همین حین متوجه شدیم که مادر گرام دم برادر گرام را دیده است تا ما را به مقصد برساند. تصور کن چه کیفی داد. از شر اتوبوس وتاکسی راحت شدم. خلاصه رفتیم به پاتوق همیشگیمان و بعد از پیدا کردن جایی دنج و خلوت بساطمان را پهن کردیم . ا ما... مشکلی وجود داشت. هوا بسی بسیار سرد بود. بنابراین ما سرو صدا کردیم تا هیزم شکنان وجودمان بیدار شدند . هیزم جمع کردیم و با مرارتهای بسیار آتشی روشن کردیم. 5 نفر انسان با هم با کمک هم دست در دست هم به مهر آتشی برافروختیم، که داستان بسیار دل انگیزی داشت.از پیدا شدن یک بسته کبریت بر زمین بگیر تا آخرهای پیک نیک که بنده سمت بادبزن را برگزیدم و هی فوت می کردم تا آتش بیفروزد. در این حین و هنگام بازی وسطی ما کلبه ای متروکه پیدا کردیم.و سپس بعد از اینکه حکیمه مادربزرگ بازی را کنار گذاشت، من و او و زینب در پی کشف ناشناخته ها به سوی کلبه رفتیم. کلبه ای با سقف شیروانی و مساحتی نسبتا بزرگ با استخری پر از برگ خشک در محوطه پشتش . همه چیز نشان از وجود حیات در سالها ی دور در آنجا داشت. کلبه ای بس اسرار آمیز بود که اینک جایگاه وانبار کاه و یونجه چارپایانی بود که در آخوری نزدیک به آن زندگی می کردند، پس هنوز نشانه های حیات در آن دیده می شد. بالاخره از پارک دل انگیز جمشیدیه دل کندیم و رفتیم به مکانی روح انگیز، یعنی شهر کتاب نیاوران. شب که به منزل رسیدم . مادر مربوطه فرمودند که:« شما دیگه سیزده به درتون رو هم رفتید.» البته ... البته که هر روز برای ما روز آشتی با طبیعت است. ولی اگر بخواهیم آن رسم معروف در روز سیزده بدر را در نظر بگیریم، به درد ما نمی خورد. ما 5 تا اگر تمام درختان خیابان ولی عصر را هم به هم گره بزنیم اتفاق خاصی نمی افتد. انتخاب کنید لطفا این روزها خیلی تو حال و هوای ازدواجم...بله؟!!!!! .... واقعا که ، دیگه از شما توقع نداشتم. من همیشه هوش شما رو تحسین می کردم. آ خه این چه فکریه؟.... به خاطر اینکه جمعه عروسی خواهر گرامه تو فکر ازدواجم. در این چند روزه با خودم و این امر مقدس چندین جلسه مطبوعاتی داشتیم ، تا بلاخره من به این نتیجه رسیدم که انواع ازدواج رو برای دوستان بنویسم تا هنگامی که خواستند همسری اختیار کنند حداقل توی نوع ازدواج مشکل نداشته باشند. 1) ازدواج سنتی ازدواج سنتی هنوز هم پسندیده ترین شکل در کشور ماست . اما خودش زیر مجموعه هایی دارد. 1-1) مادر آقا پسر ( یا خواهر و عمه و...) به هر کسی که می رسن اعلام می کنن که پسر شاخ شمشادشون دیگه اینقدر رعنا شده که براش بخوان زن بگیرن. بنابراین به هر کسی که می رسن اعلام می کنن که پسرشون قصد ازدواج داره و براش دنبال یه دختر خانم و خونواده دار می گردن.پس فرد واسطه دختر خانمی را معرفی می کنه و بعد هم خواستگاری و چایی و ماشا ا.... به به دختر خانم گلتون چند سالشونه و مابقی قضایا. 1-2) بعد از اینکه واسطه دختر خانمی را معرفی کرد والدۀمکرم آقا پسر زنگ می زنن خونۀ دختر خانم و اعلام می کنن که برای دفعه اول که میان خواستگاری خودشون و دخترشون تشریف میارن و آقا پسر رو نمیارن. چرا ؟ خیلی ساده است،می ترسن یه وقت عروس خانم کچلی داشته باشه. یا اینکه ترجیح می دن قبل از اینکه از علم و دانش و کمالات و افکار و اندیشه های دختر خانم باخبر بشن، ایشون رو بی حجاب ببینن تا خدایی نکرده..... البته خانواده های مذهبی تر این کار خودشون رو اینطوری عنوان می کنن که پسر رو نمی یاریم که اگه یه وقت دختر خانمتون مورد پسند واقع نشد نگاه دوتا نامحرم بهم نیفته.( البته بنده قصد تو هین به کسی رو و سنتهای خانواده ای رو ندارم این تنها نگاه من به این نوع از خواستگاریه) 1-3) ازدواج فامیلی. بگذریم از عقد پسر عمو و دختر عمو و خانواده هایی که کلا درون فامیلی ازدواج می کنن. بعضی مواقع در فامیل هایی که کلا از این عادتها هم ندارن پیش میاد که دختر و پسری بهم علاقه من بشن یا مثلا خاله دختر خواهرش رو برای پسرش کاندید کنه از این دست برشمارید ،ازدواج با دوستان و آشنایان یا ازدواج با همسایه.
1-4) مادر و خواهر و عمه و خاله و مادر بزرگان آقا پسر در هر مجلسی که شرکت می کنن چشمانشان را به اندازه دوربین تفنگها ی تک تیراندازها تیز می کنند تا ببینند می توانند یه دختر خانم و مودب برای کاکل به سرشون پیدا کنن یا نه. حالا اصلا فرقی نمی کنه که چه مجلسی باشه. بعضی ها اینقدر بی ملاحظه و موقعیت نشناس هستن که یکهو بعد از چهلم مادر بزرگتان تلفن می زنن و می گن ما دختر خانمتون رو تو مجلس ختم مادربزرگش دیدم . اصلا فکر نکنید که قصد ما از اومدن آمرزش خواهی برای متوفی و احترام به شما بودها.
1-5) کسانی هستند که بنگاه های خیریه ازدواج و همسر یابی دارن . مثل خانمی که « فردا » یک بار شرحش رو نوشته بود. در این مواقع شما نام و نام خانوادگی و تحصیلات و شغل و درآمد و معیارهات رو میگی و وارد لیست می شه. مادر بعضی از آقا پسر ها در این موارد در گوش خانم بنگاه دار یواشکی یه سری از معیارها ی خیلی خیلی مهم مثل قد و وزن و..... دختر خانم رو هم می گن. من رو معذور کنید چون درگوشی بود بقیه اش رو نگفتم. این معیار های در گوشی برای دختر خانمها محدود می شه به قد و تیپ و احیانا چهره.
2) ازدواج های غیر سنتی 2-1) ازدواج های دانشجویی دیگه اینکه واقعا تو ضیح نداره . اینهمه دختر و پسر خوب و قابل فکر برای ازدواج تو دانشگاه ها وجود داره . اتفاقا این نوع ازدواج خیلی هم خوبه دختر و پسر هم همدیگر رو می شناسن و هم وقتی که عشق در کار باشه بیشتر در س می خونن باور کنین. اینطوری وقتی هر کسی به جفت داشته با شه دیگه هر کدوم از همکلاسی هاش که از جلوش رد می شن به این فکر نمی کنه که آیا برای ازدواج با او مناسب است یا خیر .تو همین دانشگاه ما که داره یواش یواش تبدیل می شه به دانشگاه الزهرا زوج های جدیدی رویت می شون، به نظر من باید به این خانمها اسکار داد. اونم تو دانشگاه ما!!!!!!!!!!!!!!!! ۲-۲) ازدواج استاد با شاگرد. برای این نوع ازدواج باید از اول فکر کنیدو رشته های فنی را انتخاب کنید چون در دانشکده های فنی غالبا اساتیدی که از لحاظ سنی برای شما وجد داشته باشن بیشتر است . در دانشگاهی مثل دانشگاه ما ککه می توانید خوابش را ببینید. 2-۳) واقعا که منکه فکر نمی کردم ذهن های شما اینقدر بسته باشه. کی گفته محل کار تنها و تنها برای کار کردن و خدمت به خلق و مملکته؟ خوب یه خدمتی هم به خودت بکن و اگه همکاری داری که فکر می کنی برای ازدواج مناسبه اقدامی بکن خوب . آخه آدم اینقدر بی عرضه؟ مامانت که تا حالا برات در هیچ خونه ای رو نزده. تا حلا هیچ کس به عنوان خواستگار پا تو خونتون نذاشته. تو دانشگاه هم که تنها و تنها به دنبال علم و دانش بودی. حلا هم وقتی یه موقعیت خوب پیش میاد نمی خوای وارد عمل بشی. خواهر من ، برادر من ،پیر شدی دیگه .ا لان باید با بچه ات یه قل دو قل بازی می کردی. 3) ازدواج های مدرن 3-1)ازدواج های خیابانی گلاب به روتون همون قضایای....من واقعا معذرت می خوام... خدایا توبه.... دوست دختر و دوست پسری.... شماره بدهو شماره بگیره و سر سه سوت عاشق بشو وازدواج کنه و خدا همه رو خوشبخت کنه ولی اکثر این ازدواج ها آخرش طلاقه. 3-2)ازدواج های مجازی _ در بعضی مواقع با چت رخ می ده . در این دنیای بی در و پیکر مجازی . دو نفر به طور هم می خورن و بعد از مدتها حرف زدن( عموما) بی صدا به این نتیجه می رسن که برای هم سا خته شدن. و با دا بادا مبارک بادا ..... - در دنیای مجازی پایگاه هایی وجود دارن که مدرن شدۀ همون دفتر و بنگاه های خیریه هستن. این پایگاهها هم مطمئنش وجود داره هم غیر مطمئنش. 4) ازدواج موقت( صیغه و متعه) به به .. واقعا چه چه. این هدیه آسمانی( عنوان کتابی درباره ازدواج موقت) خود دارای انواع بسیاری است که در این مقال نمی گنجد بنابراین رجوع کنید به تحقیق یکی از دوستا ن در این باره که تحقیق جامع و کاملی است. *************************** پ.ن 1: این پست کلا برای خندیدن شماست . لطفا کسی احسای نکنه بهش تو هین شده و ناراحت بشه پ.2: اگه نوعی رو جا انداختم کامل کنید لطفا بعدیه: به غیر از ازدواج نیمه مستقل که جا انداختم . نوع دیگری از ازدواج یا در واقع خواستگاری وجود داره که کامنت" فردا" باعث شد من یادش بیفتم. این سبک به این صورت که دختر خانم محترمه با اعتماد به نفسی صد برابر بیشتر از اون چیزی که آقایون موقع خواستگاری دارن. میره وبه گل پسری پیشنهاد ازدواج می ده. فقط وای به حال موقعی که جواب نه بشنوه. جواب نه شنیدن واسه دختر خانمها خیلی خیلی خیلی خیلی سخته. البته استثنا هم وجود داره. یکی از دوستان دور من دوبار این کار رو کرده. البته پیشنهاد دوستی داده .هر دوبار هم جواب رد شنیده اما عین خیالش هم نیست. بلاخره این هم یه نوعشه دیگه.
|