|
قاب گرفته ام آیا؟ امروز یه رمان به اسم « لبخند مسیح» خو ندم. قصه یه دختری که شناسنامه ای مسلمانه و درگیر روزمرگی. یه دفعه مجبور می شه به سوالات اعتقادی دوست مجازی خارجی ش جواب بده این اجبار براش توفیقی می شه تا هم خودش چشماش باز بشه و هم اون آقا راهش رو پیدا کنه. از لحاظ داستانی به شدت می شه از کتاب ایراد گرفت. و شاید خیلی از تعبیرهاش هم تکراری باشه . حالا من کاری به اون ندارم. توی این کتاب یه جمله بود.« خدارا را باید با عقل اثباتش کرد و با تمام وجود، عاشقش شد.» چند بار این جمله رو خوندم. یاد این تو صیه در مورد ازدواج افتادم که می گن « عاقلانه انتخاب کن ، عاشقانه زندگی کن» یه کمی خندم گرفت از این مقایسه بی دلیل. دلیل هایی که با عقل می شه باهاش خدا رو اثبات کرد به ذهنم اومد.«وجود جهانی با چنین عظمتی بدون وجود خالق محال است».« خود انسان که خلقتش از لحظه پیدایش تا مرگ همه اش اعجاب آور است ». « طبیعت. گردش منظمی که توی طبیعت وجود داره.»و چیزهای دیگه ای که الان هر چی فکر می کنم هیچی به نظرم نمی رسه.مثلا قرآن هم می خونم. تو قطار به بچه ها گفتم من نمی تونم حجاب رو برای کسی جا بندازم.شایدم می خواستم بگم. اصلا یکی به من بگه من خودم چرا چادر سرم می کنم؟ به خاطر اینکه از بچگی اینطور ازم خواستن؟ به خاطر محیط خانوادگی؟ به خاطر محیط اجتماع؟ به خاطر ایمان؟ به خاطر اینکه خدا گفته؟ همش هست .اما یه جوا ب قانع کننده ندارم . یکی اگه بشینه جلوم هزارتا حرف پراکنده بهش می زنم که براش حجاب رو اثبات کنم. بحث خدا هم همین طوریه . نمی خوام بگم ازم دوره. اینقدر ها هم بی انصاف نیستم.می خوام بگم اگه یکی بشین و بگه خدا رو برام اثبات کن از لحاظ عقلی بیشتر از این چند تا جمله بال هیچی نمی توتم بهش بگم. حرفم از عشق و حب نیست که ، مهر خدا تو دل همه هست. تو دل منم هست. کم هم نیست. اما مگه نه اینکه عاشق سرسپرده و تسلیم و گوش به فرمانه؟ پس چرا اینجوری نیستم من تو این مواقع؟ نمی شه از عشق به عقل رسید؟چرانمی شه؟ عشق می تونه محرک باشه. سوختت باشه برای حرکتت. ملاصدرا بود می گفت نه عقل نه عشق، ما بینهما ؟من می گم .... خودم هم نمی دونم چی می گم. |